جوک جدید

خرید بک لینک
خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار 1040 جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار 1041 مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار 1042 منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گر چه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار 1043 مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر 1044
جوک جدید...

ما را در سایت جوک جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: leyli بازدید: 112 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

چون همه باز نظر از جز شه دوخته اند گرد مردار نگردند نه ایشان خادند همه لب بر لب معشوق چو نی نالانند دل ندارند و عجب این که همه دلشادند گر فقیرند همه شیردل و زربخش اند این فقیران تراشنده همه خرادند خود از آن کس که تراشیده تو را زو بتراش دگران حیله گر و ظالم و بی فریادند رو ترش کرده چرایی که خریدارم نیست عاشقانند تو را منتظر میعادند تن زدم لیک دلم نعره زنان می گوید باده عشق تو خواهم که دگرها بادند شمس تبریز به نور تو که ذرات وجود همه در عشق تو موم اند اگر پولادند 784 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند عاشقان را چو همه پیشه و بازار تویی عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند سفها سوی مجالس گرو فرج و گلو فقها سوی مدارس پی تکرار شدند همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند صدقات شه ما حصه درویشانست عاشقان حصه بر آن رخ و رخسار شدند ما چو خورشیدپرستان همه صحرا کوبیم سایه جویان چو زنان در پس دیوار شدند تو که در سایه مخلوقی و او دیواریست ور نه ز آسیب اجل چون همه مردار شدند جان چه کار آید اگر پیش تو قربان نشود جان کنون شد که چو منصور سوی دار شدند همه سوگند بخورده که دگر دم نزنند مست گشتند صبوحی سوی گفتار شدند 785 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند در فروبند و بده باده که آن وقت رسید زردرویان تو را که می احمر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نوشند به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند پس این پرده ازرق صنمی مه روییست که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند اگر او را سحری گوشه چادر گیرند تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راست که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند 786 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند گر ره قافله عقل زند تا بزند آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر به نظر گردن فردا بزند گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند عمری باید تا دیو از او بگریزد احمدی باید تا راه چلیپا بزند در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
جوک جدید...

ما را در سایت جوک جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: leyli بازدید: 88 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی