خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار
1040
جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار
نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار
مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار
به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار
نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار
گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار
همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار
فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار
1041
مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار
به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار
طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار
مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار
تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار
مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار
دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار
1042
منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار
مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار
ز آزار دلت گر چه نگویی درون جان من پیداست آثار
بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار
گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار
گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار
تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار
تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار
چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار
به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار
به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار
به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار
به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار
1043
مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر
زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر
زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر
زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر
به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر
کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر
بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر
1044
جوک جدید...
ما را در سایت جوک جدید دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: leyli
بازدید: 112
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:19